تبليغاتX
تیرمن

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

عصری عمو اومده بود. لابه‌لای حرف‌های تکراری و همیشگی‌‌ رسیدیم به فوتبال. عمو گفت: «خوب شد برای جام باشگاه‌ها سه‌تا نماینده داریم.» بابا گفت: «آره ولی دوتاشون خوردن به هم. عمو گفت: «اِ حیف شد که!»
بابا گفت: «اتفاقاً خوب شد؛ چون دیگه خیالمون راحته که دست کم یکی‌شون رفت مرحله بعد از این!»


برچسب‌ها: بابا, عمو, جمعه, فوتبال
جمعه 29 اردیبهشت1391  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه ضد جوش! |
یک هفته‌ بود که تک شاخه‌‌ی حسن یوسف را گذاشته بودم توی یک لیوان دسته دار و به اندازه‌ی کافی ریشه دوانده بود. برای همین دیروز، آخر وقتی توی یک گلدان پلاستیکی کوچک که همان دور و بر افتاده بود کاشتم‌اش و لب پنجره‌ی‌ اتاقمان جایی برایش باز کردم.  
امروز از صبح مسحور همان چند‌ برگ کوچکی بودم که بیرون از خاک درست در میان گلدان برای نور آغوش باز کرده بودند. مدام پای پنجره ایستاده بودم و به طراوتشان زل می‌زدم و رو به حسام می‌گفتم: «انقده دلم می‌خواد زودی بزرگ شــــن که نگو!»
دلم می‌خواهد یک روز شنبه صبح که در اتاق را باز کردم چشمم بی‌افتد به یک گلدان پر از حسن یوسف. طوری که انگار از گلدان سرریز شده‌اند. بعد هنگامی که کلاه و بتلم را درآوردم روی یک صندلی چرخ‌دار بنشینم و در تاریکی بیرون زیر نور فلورسنت اتاق محو حسن‌شان شوم؛ آن‌قدر که یادم برود صبح‌گاه مشترک داریم و نروم. بعد که برای تنبیه راهی بازداشتگاه شدم خیالم راحت باشد که در سکوت و خلوت آنجا دیگر چیزی نیست که مرا از غرق شدن باز دارد!


برچسب‌ها: حسن یوسف, پنجره, پادگان
پنجشنبه 28 اردیبهشت1391  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه بنچ‌مارکات! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»